اين قرن زمان آن نيست كه بتوان به راستي زنان را پرستيد . ص 15
ديگر چيز چنداني از من به جا نمانده مگر ته مانده ها ، پس مانده ها ص 16
گلها اهميتي نمي دهند كه جوان باشي يا پير ، تنها مي دانند چطور احساس جواني را در تو بيدار كنند . ص20
عجيب است كه شانه هاي آدم تنها ودر مانده شود .سر اخر مثل اين كه مال تونيستند واحساس ميكني كه باتو بيگانه اند وكسي فراموش كرده وآنها را جا گذاشته است. ص 22
خودم را با شادي ونشاط به خاطر تونابود مي كنم اما به خاطر تو، نه به خاطر ميليونها مردم ، ميليونها نفر گمنام كه صورتشان را نمي شناسم . همه چيزم را فدا مي كنم تا باتو باشم اما فقط با تو ، نمي خواهم انسانيت مثل يك رقيب دركنارم باشد. ص 182
. ص 183
ليدي ال – ترجمه مهدي غبرايي