كنار خيابان ايستاد ه ايم ، اتوبوسي خرامان خرامان مي رسد. خواهر زاده 4 ساله ام با اصرار مي گويد : " سوار اتوبوس بشيم " .اين هم از شگفتي هاي اين نسل است . شايد چون همانند من و هم نسلانم خاطرات ومخاطرات چنداني از اين قوطي كنسرو سيار ندارند ، اينگونه عاشق ابه گفته خودشان "اين ماشين بزرگ وباشكوه " هستند .اما درروزگاركودكي من كه آشناترين خودروهاي شخصي به پيكان ، ژيان ، بي ام و، فولكس وبنزهاي سياه خلاصه مي شد، اتوبوس هاي دود زاي آبي رنگ شهري براي خودشان كيا وبيا يي داشتند. حتي اگر صندليهاي چرمي سورمه اي اش زير چرك يا وصله هاي ناجور زرشكي بد شكل شده بود، بازهم قابل احترام بودند. راستش نمي دانم درروزگار كودكي من چرا تمام آنچه به اتوبوسها ختم مي شد آبي رنگ بود، حتي بليطها وباجه هاي خريد آن وباز نمي دانم چرا اين اتاقك فلزي با سقف شيرواني مانندش مرا به ياد ساعت شني مي انداخت . اما آنچه هيچگاه فراموش نكردم لذت سوار شدن به اتوبوس دوطبقه بود . فكر مي كنم سه يا چهارساله بودم وبراي اولين بار درتهران اتوبوسهاي دوطبقه راديدم. با گيجي وكنجكاوي كودكانه اصرار داشتم سوار شوم وشدم . آنقدر جوگير شده بودم كه تصور مي كردم در همان چند سانت ارتفاع بيشتر ، دنيا زير پايم است. صندلي هايش كه به گمان قرمز رنگ بود بوي نويي مي داد و من تند تند نفس مي كشيدم تا تمام وجودم ازاين شگفتي ولذت
بي نصيب نباشد. راستش اين روزها خيلي دلم مي خواهد يك بارديگر سواراتوبوس دوطبقه بشوم وبروم.بروم..بروم...