يك روز كشدار مثل بقيه روزهاست . براي رهايي ازاين بي حوصلگي ورخوت وتنهايي ، به تماشاي فيلمي مي نشينم. فوق العاده است ، تك تك سكانسها وصداها وموسيقي اش سحرانگيز است .صحنه هاي زمستاني فرم به فرم رد مي شوند ومن جادو مي شوم. سردم مي شود. سرماي گزنده اي را كه بازيگران تجربه مي كنند ، با پوست وجانم حس مي كنم .دلم مي خواهد من هم با لباسي پوستين وبا وقار در برف قدم بزنم ، اما فقط سردم مي شود .پتويي را به دور خودم مي پيچيم و نزديك به سه ساعت فقط فيلم مي بينم ومي لرزم . زنگ در به صدا در مي آيد با پتويي كه به دورم پيچيد ه ام دررا باز مي كنم . ناخواسته نگاهي به سروشانه ميهمانم مي اندازم . منتظرم دو سه وجب برف را روي تن ولباس زمستاني اش ببينم. با لباس تابستاني اش به من كه پتو دورم است زل مي زند. باز مي پرسم : بيرون خيلي
سر دبود؟ بي تفاوت خودش را درون خانه مي كشد وبا خونسردي مي گويد: نه ! گرمه ..خيلي گرم.. توخوبي ؟ ! چيزيت شده ؟ سرما خوردي؟ از لاي پنجره نگاهي به حياط ميكنم ، هنوز باورم نمي شود كه از برف وسرما خبري نيست. هنوز سردم است. خيلي سردم است. با لرزش محسوسي به طرف آشپزخانه مي روم تا چاي درست كنم. ميهمان مي گويد: نه بابا مرداده ، گرمه ، اگه مي توني شربت بيار. آرام زمزمه ميكنم : شربت ؟ اين موقع ؟! توان فروكردن دستم را داخل فريزر ندارم . ظرف يخ را با سرانگشتم بيرون مي كشم ، انگشتم از سرما منجمد مي شود . با خودم مي گويم : چقدر عجيبه كه زمستون يخ داريم !! زير كتري را روشن مي كنم. ليوان شربت كه روي ميز ميگذارم ، ميهمانم با ترديد نگاهم مي كند ومي گويد: خوبي ؟ بغضي توي گلويم مانده ، فكر كنم بي ربط به فيلم نباشد . جواب مي دهم : آره ، خوبم . نميتوانم از احساسم بگويم ازاين تفاوت زماني وفصلي واز فشاري هولناك . ميهمانم بعد از چند دقيقه ميرود .فنجان چاي را دودستي ميگيرم تا گرم شوم ، اما تا صبح تنم مي لرزد نميدانم از هراس اين كه" نكنه ديوانه شدم " يا تاثير جادويي فيلم است . اما هرچه هست ، سا عتها همچنان مي لرزم.