به رسم ديرين عاشقي ، اين روزها دلدلدگان بي شماري مراسم تعزيت و سوگواري بپا مي كنند . نوحه مي خوانند و اشك مي ريزند. زنها رنج مويه هايشان صحنها ورواقها را پر مي كند. من اندوهگينم اما شايد نه مثل همه . براي خودم اندوهگينم كه حق همسايگي را هنوز ادا نكرده ام . حق نان ونمكي كه هميشه بركت زندگيم است. براي خودم كه هروقت در تقلاي نان و خوان وخانه در مي مانم ، سراغت را مي گيرم. سلام ودعايي كوتاه مي كنم ، فقط محض رفع تكليف.، فقط براي تملق وتظاهر بشري تا بعد نيازهاوتمناهاي تمام ناشده ام را رو كنم .
ببخش مرا همسايه مهربان من ! كه تهي ترين دست وجان دنيا نصيب من شده است. ببخش مراكه توشه زندگي من هميشه خالي است. اگر رونق وآبرويي اين زندگي تهي دارد همان روزهاي همسايگي من است . روزهايي كه من نان خور خوان مهربانيهايت هستم . روزهايي كه بي شرم مي توانم ، سلام وصلواتي ازدور ونزديك برايت بفرستم . روزهايي كه بي شرمانه ، اميدارم مرا ببيني ، صدايم را بشنوي ومرا ياد كني.
همسايه مهربان من ! بسيارروزها وقتي روبه روي ايوان طلاييت ، ضريح با شكوهت يا تك افتاده ترين رواق و حجره ، حريم بارگاهت نشسته ام . خودم هم باور نكرده ام كه من همسايه وزائر فرزند رسول خدا (ص) شده ام ، مهمان فرزند حضرت زهرا (س) ، ريزه خوار بساط لطف يادگار امامان معصوم (ع) . من چقدر نيكبختم ! كه زير اين صحنها وگنبدهاي لاجوردي وطلايي نفس مي كشم. چقدر سعادتمندم ! كه تصويرم را بارها وبارها از كودكي تا ميانسالي در تكه هاي آيينه اين ديوارها ديده ام .
همسايه مهربان من ! من هنوز به اين حال وهوا محتاجم ، به تنفس شميم روح انگيز اين خانه نيازمندم . به غبارها و قطرات گلابي كه مي افشانند . به اين كه چشم به گنبد طلايي ات بدوزم وسلامي شرمگين بگويم. به اين كه زير برگه ها وكاغذهاي رسمي وبيهوده ، ريز ودرشت بنويسم " ساكن مشهد" . تلالو نو رهاي اين بارگاه ، طنين صلواتهاي معطر، نواي "يا رضارضا(ع) " گويان نقاره ها تسكين هرزگي وسرگرداني روح وجانم است .دواي اين پريشانيهاست .مرهم دلتنگي هاي مكررم.
سايه ات هميشه بر سر من ماندگار ! اي صاحب كرم وكرامت ! دل وجانم را تهي از رونق اين همسايگي نساز. گامهايم را از سنگ فرشهاي مغرور اين بارگاه وآستان محروم نكن. نور چشمانم را بي نصيب از زيارت حريمت نساز. هرچند من لايق وشايسته نيستم . مرا به اعتبار يك غبار سرگردان وناچيز بطلب. به اعتبار ذره اي تك افتاده وبي ارزش بپذير كه لياقت كه نه ، اتفاق اورا به صحن وحريمت كشيده. بگذار من خشنود به اين اتفاق شوم . بهره مند از سعادتي كه خوب مي دانم ، هيچگاه حقم نبوده و نيست .