ازخا نه بيرون مي زنم . باد سخت مي وزد. روسريم را روي سرم محكم ميكنم .دستهايم بوي گناه مي دهد. شروع ميكنم به خواندن دعاهايي كه ياددارم . ميخواهم حواس خدارا پرت كنم. يادش برود گناه كردم. سواراتوبوس كه مي شوم . با دستمال مرطوبي كه هنوز ته مانده از عطرش را حفظ كرده ، لبهايم را پا ك ميكنم. مي ترسم شيارهايي از گناه معلوم شود. ادامس زنجبيلي ارزان قيمت را مي اندازم دردهانم ...
پسرك جوان از قسمت مردانه نگاهم ميكند . پشت آينه كوچكم پناه مي گيرم . خط سياه چشمم پخش شده است با گوشه دستمال پاك مي كنم . ته چشمم خيس است. آينه را كه در كيفم مي گذارم دستم مي خورد به تسبيح سفيدي كه مادرم داده است. بانوك انگشت سر ميدهمش زير كيف پول ودفترچه وتلفنم. تلفنم را برمي دارم وشروع مي كنم به نوشتن : ما عايله خداييم . گناه ما جيغي است تا به خدا بگوييم : به ما هم نگاه كن....