رابطه پدرم با فروغ، در خانواده ما رابطه مقبولي بود. آنچه اين رابطه را خراب كرد، آدمهاي حقير بيرون بودند. عشق يك مساله ساده بشري است، اما كسان ديگري با تفسيرها و داستانهايي كه ساختند زندگي را براي همه خراب كردند. اين يك رابطه عاطفي و احساسي سازنده بين دو آدم بود بدون آنكه به كسي لطمه بزند اما ديگران نگذاشتند.
مجموعه اين حرفها و اتفاقات بر روي پدرم تاثير عجيبي گذاشت و از او آدم بسيار بداخلاقي ساخت. از همان موقع به مساله عشق بدبين شدم. اگر نتيجه عشق، قطع ارتباط عاطفي يك آدم با بقيه و چشم بستن او بر روي همه افراد و مسائل اجتماعي دور و برش و گوشهنشيني و انزوا باشد، به چه دردي ميخورد؟ شايد عشق نبود. يك رابطه رواني برحسب نياز ميان دو آدم بود. قطع اين ارتباط موجب شد تا پدرم زندگياش قطع شود.
بعد از مرگ فروغ، پدرم توليدات فرهنگي با ارزشي داشت، اما تا آنجا كه به من مربوط است پدرم با مرگ فروغ، مرد.
* کاوه گلستان
* پ.ن: رابطه ای اینگونه ارزشمند و کمیاب است . به خصوص این روزها که همدلی وهمدمی نایاب است...