چند روزمانده به روز اول مدرسه ، بارها روپوشم را پوشيدم .كيفم را كه فقط يك دفتر چهل برگ ويك مداد سوسمار نشان داشت را برداشتم و خودم را با قيافه جديد در آينه ، وراندازكردم. براي من ، بدون آنكه خبري از جشن شكوفه ها ويا اين همه ريخت وپاش ها باشد ، يك روزخاص بود. روز اول ، با روپوشي آبي كه دكمه هاي منگنه فلزي داشت به مدرسه رفتم. قبل از رفتن ، نوار كشي سفيدي به نام " تل " به سربستم كه هيچوقت كاركردش را نفهميدم . موهاي كوتاه و چند سانتي متري من احتياجي به آن نداشت. اولين كسي هم كه متوجه شد ، خودم بودم. روبه روي آينه ايستادم و نوار كشي را مثل نوار قرمز سبزه عيد دور سرم پيچيدم. موهايم عين سبزه سيخ سيخ شد. با خنده به مادرم گفتم : ببين من سبزه شدم. مادرم با تعجب ، جواب داد: درست سرت كن . گشاد وزشت ميشه. از وسايل ديگر جالب وخاص آن روز ، گلهاي بافتني دور يقه بود كه روي روپوش مي پوشيديم و به آن " يقه ايي" مي گفتند. ازاين خيلي خوشم مي آمد ،چون هرروز براي بستنش، مادرم گردنم را ناخواسته نوازش ميكرد. روز اول را بدون گريه و دردسر به مدرسه رفتم ، اما از مدرسه كه بر گشتم كمي فرق كرده بودم. دراولين روز ياد گرفتم اگر دكمه هاي فلزي را روي سطح چوبي ، بكشيم داغ مي شود. وقتي برگشتم ، بدون آنكه عجله اي براي در آوردن روپوشم داشته باشم ، اين هنر را به خواهر كوچكترم نشان دادم . دكمه فلزي سر آستينم را با شدت روي چهار پايه كوچكي كشيدم و به صورت خواهرم زدم. درست همانطور كه در مدرسه ديده بودم، اما اوناگهان جيغي كشيد و مادرم متوجه شد. مادر با ناراحتي گفت : اولين روز مدرسه هيچ چيز مفيد ي يادتون ندادن ؟ بعد از مدتي مكث گفتم : : نه ، همه اش خانم ناظم وخانم معلم حاضر وغايب كردن . بعد با اشاره به خواهرم گفتم : اينم كه يك نفره ، حاضر وغايب نداره...