همايون با خيال راحت ليوان شربتش را نخورده كه بي مقدمه مي گويد: يكي از همكلاسيهاي دانشگام يك ساعت خريده يك ميليون و400 هزارتومان. مادرم كه چشمانش از تعجب گرد شده، ناباورانه مي گويد: شايد بلوف زده. مي گويم: نه درست گفته ساعت 3و3 ميليون بيشتر هم هست. همايون ادامه مي دهد: آره ديگه اينا همه ماركن. اما خاله ! مي بيني مردم چه پولايي دارن.
مي گويم: خب اين آدما كل زندگيشون با ما كلي فرق داره. ما كه هر ده سال به "بغمج" هم نمي ريم. سفرروياي مون شماله . اما اونا هرسال دو سه هفته تور اروپا ميرن. با حساب وكتاب ما يك ميليون كه نه همون 400 هزارتومن يعني ، صد تومن ديگه ميشه 500 هزار تومن ؛ يعني نيم ميليون تومن كه ميشه به هزار تازخم زندگي زد. چسبونت به قيمت لنگ زيرپامون تا يه پلقي مدلش بالاتر بره .يا بديم اين كامپيوتردائم الامراض را ارتقا بديم. اما اونا 400 هزارتومن يعني پول فقط يك دست لباس بدون هيچ افزودني ومخلفات وچاشني ، فقط يك دست لباس براي يك شب ميهموني معمولي.
مادرم باورنمي كند ومي گويد: مگه چه خبره.مگه اينا پولاشون رواز سرراه آوردن.اونا هم زحمت ميكشن براي پولشون ..بابا مگه پول علف خرسه كه ميليوني مياد وميليوني بره..
مي گويم: شما خودت لباسهات رو هنوز ميدي فخري خانوم بيچاره با 10 -15 هزار تومن مي دوزه از مردم خبرنداري . حالا مردم ميرن كت وشلوار 10 ميليوني ميخرن..
همايون كه هنوز كوك آرزوهاي 500 هزارتومني اش مي گويد: من اگه 500 تومن داشتم ويه گوشي مشتي لمسي مي خريدم ، ازاينا كه صفحه اش قد تلويزيونه ها.
چشمهايم از برق آرزوهايم مي درخشد و مي گويم: من اگه 500 هزارتومن داشتم يه دوربين ديجيتال مي خريدم.
مادرم نمي گذارد لذت چند ثانيه اي يك آرزوي خام را بچشم وبا خونسردي مي گويد: ماشينت رو بيمه كردي.
مي گويم: نه هنوز ، دوروز ديگه فرصت دارم. پولم هنوز جورنشده 200 تومني كم دارم.
همايون با حركات محسوسي در چهره ، نگاهم مي كند و مي گويد: يعني هيچي پول نداري؟
مي گويم چطور؟ جواب مي دهد: راستش اول مهري ، خيلي پول لازمم. مي خواستم ساعت بخرم .چند تا كتاب براي اين ترم بخرم. ...او هنوز مشغول ارائه ليست خريدش است كه من بلند مي شوم . مي دانم حضورم ثمري ندارد و اگر تمام اموال ومايملك منقول وغير منقول خاندانم را هم جمع كنم نمي توانم جواب اين ليست را بدهم. اما صداي همايون همچنان مي آيد كه به مادرم ليست ميدهد : خانم جون! بايد يه ماشين حساب ويه روپوش سفيد ويه ...
براي گذران زمان گشتي دراينترنت مي زنم. چشمم به ساعت شش ميليوني مي افتد . بلافاصله صفحه را ميبندم . ميدانم توان وزمان فكر كردن به شش ميليون تومان آرزو را ندارم.