سر ظهر است. گوشهاي از ايوان كه درخت تاك همسايه چند شاخهاش را به ديوار ما هديه داده، دراز ميكشم. خنكاي موزاييكهاي ايوان شيرين است .
تنها و آرام با عروسكهايم «خيال بازي» ميكنم. همه كنار هم رديف دراز كشيده ايم. من ميانشان هستم تا با همه و براي همه حرف بزنم. چشم ميدوزم به آسمان كه برايم هميشه شبيه مخمل و ابريشم است. به عروسك كنارم ميگويم: فكر ميكنم اگه صورتم رو به آسمون بمالم نرمه. مث لالا-لالا لحاف كودكيام است كه هنوز هم بايد بغلش كنم تا خوابم ببرد- آرام لالا را به صورتم ميمالم. بعد تكهاي ابر را نشان عروسكها ميدهم و ميگويم: اين ابره، كفش تازه خريده. ببين چقدر تند تند راه ميره... اون ابره رو ببينين، مث فرشته مهربونه با چوب دستي اش ستاره ميريزه. در حاليكه نيم خيز ميشوم رو به طرف عروسك پارچهاي كه نامش ستاره است، دستم را در هوا ميچرخانم و ميگويم: ستاره! حواست باشه فرشته مهربون ميخواد برات ستاره بريزه...
ستاره، نگاهم ميكند. دستي به موهاي سياه نخي اش ميكشم و ميگويم: نگاه كنين، همه مون موهامون رو بافتيم .
«بهار» تنها عروسك بيموي و ارزان قيمتم لبخند ميزند. من بغلش ميگيرم و سر بي موي و پلاستيكياش را نوازش ميكنم. مادر عروسكها هم مثل همه مادرهاست. برايش مهم نيست بچهاش زشت باشد يا زيبا، سالم باشد و يا ضعيف، مهم اين است كه بچه «او» باشد. سر «بهار» را كه روي شانهام مي گذارم، حس ميكنم موهايم را نوازش ميكند. دلم ميخواهد او هم مو داشته باشد. ميدانم هميشه آرزو كرده موهايش را كه قشنگ تر از همه است، شانه كند و ببافد و گلي بزند.
به انباري ميروم تا چيزي برايش پيدا كنم. هميشه كيسهاي در انباري است كه پارچهاي يا پشمي براي لحاف دوزي دارد. سراغش ميروم. اما نه پشم، نه پارچه نميتواند مو باشد. پشت شيشه آشپزخانه، مادرم مشتي كاكل ذرت را براي درمان سنگ كليه آقاجان گذاشته است. تكهاي برميدارم تا روي سر بهار بگذارم. نه زيبا نميشود. چسب نواري به دست برمي گردم به طرف عروسكهايم. موهاي رنگين «بهار» را نوازش ميكنم. دستههايي از موهاي خودم و عروسكهايم را كه بريدم و چسباندم روي سر «بهار» گاه نرم و يا فرفري زير دستم ميآيد. ماه ميشود بهار.