آخرين شماره از" كيهان بچه ها" را كه ميگيرم قيمت 400 توماني اش ،شگفت زده ام
ميكند .گذشت زمان رااز روي همين قيمتها ميتوان فهميد . اززماني كه كيهان بچه ها 5 ريال ويك تومن بود يادم مي آيد آخرين شماره ها هم 15 ريال شده بود.از شما چه پنهان همين قيمت هم خيلي زياد بود . البته آن سالها هم ،هميشه خودم نميخريدم ."دايي جان" خيلي وقتها برايم ميخريد .خودش هم از مشتري هاي قديمي "كيهان بچه ها " بو د . يكي ازخاطراتش كه با افتخار براي بچه هاي فاميل تعريف ميكرد هم به مجله مربوط مي شد. ميگفت: "يك روز براي
كيهان بچه ها ، مطلبي نوشتم و فرستادم . باورنميكردم اما چاپ شد و يك سال هم اشتراك رايگان داشتم." چنان روي باورنميكردم تاكيد ميكرد كه با گذشت ، سالها هنوز هم ميتوانستيم ؛ حس باورنكردنش راخوب درك كنيم.
اما من هيجوقت جسارت نوشتن براي كيهان بچه ها رانداشتم. هميشه تصور ميكردم ، آدمهايي كه مجله مينويسند خيلي بايد مهم وبزرگ باشند . مردان سپيد مويي با عينك وكلي كتاب دوروبرشان. يكي مثل پدربزرگها كه خيلي كتاب خوانده اند وكلي قصه بلدند وخيلي هم خوب قصه هايشان را تعريف ميكنند. من عاشق همين رنگها وخطها بودم. كاغذهاي مجله راقبل از ورق زدن بو مي كشيدم. مست ميشدم ازاين بوي كال رنگها. چقدرخوب بود. آنقدرخوب كه حاضر بودم براي خريد همين مجله ، ساعتها بدوم و با تاخير به خانه برسم وتنبيه شوم. آن روزها باجه هاي مطبوعاتي اينقدر فراوان و پررونق ورنگين نبودند. بايد كلي راه ميرفتم تا از يك باجه آبي زهواردررفته ،مجله ميخريدم. اغلب سرراه مدرسه ميرفتم. پس هميشه بايد ميدويدم كه دير نرسم. روزهاي پنجشنبه با دوستم " نسترن " مجله ميخواندم. گاهي وقتها او ميخريد . زنگ تفريح با هم مينشستيم و ميخوانيم .يك صفحه من ويك صفحه نسترن. يك روز پنجشنبه وقت نشد مجله بخوانيم . رفتم خانه نسترن و روي پله هاي جلوي خانه نشستيم وخوانديم. نوبت عصر بوديم وزمستان ، وقتي متوجه شدم كه ديگر غروب شده بود. سريع خودم را به مغازه دايي جان رساندم وچند دقيقه اي ماندم بعد به خانه رفتم. مادرم كه نگران بود پرسيد :" تا حالا كجا بودي ؟ "گفتم : "مغازه دايي جان، اصرارداشت برسونه من گفتم نه خودم ميرم دير ميشه ". اما مادرم، كوتاهي نكرد وگوشم را محكم پيچاند.بعد هم گفت: "يادت باشه هرجا رفتي قبل غروب خونه باشي.." درد گوشم را زود فراموش كردم و مجله را بارها وبارها خواندم . برنامه خريد مجله و خواندن پنجشنبه ها وترس از تاخيرها و.. همچنان ادامه داشت.