سرراه رفتن به خانه به سبك اين غربي ها چند نوع ميوه ميخرم. راستش همه به دوكيلو نمي رسد اما نميدانم ، چرا وقتي پلاستيك كذايي را دردست ميگيرم حس غرور ميكنم. به خانه كه مي رسم ، مادرم وخانم جان روي ايوان نشسته اند و به سنت آبا واجدادي چاي عصرانه وميوه مي خورند. حرفهايشان گل انداخته ، ازهمين حرفهاي " مادر ودختري".
ميوه ها را به آشپزخانه ميبرم و بعد كنارشان مي نشينم. مادرم ميگويد:" هندوونه ميخوري؟ "ميگويم : "نه ! هندوونه هاي اين زمونه خوردن نداره ، آدم رودل ميكنه..."وقتي به خانم جان نگاه ميكنم ، حرفم را قورت ميدهم. تكه كوچك هندوانه كه سر چنگال خانم جان جا خوش كرده ميان زمين وآسمان مانده است. مادرم براق ميشود. ميخواهم گاف خود را ماستمالي كنم ، ادامه مي دهم:" خانم جان! شما راحت نوش جوون كنين. شامل حال نسل شما نميشه . شما روغن زرد خوردين .بنيه تون قويه هضم سختي ها آسون براتون..." خانم جان كه چنگالش را نخورده زمين گذاشته مي گويد:" نسل منم اين روزا دندون خوردن ندارن. يه زموني جعبه جعبه ميوه ميخرديم به هفته نميكشيد حالا دوتا ميوه آب لمبو ميخريم دوهفته توي يخچال سرگردونه...يادش به خير تابستون ميرفتيم باغ عموجانم، عين بهشت بود. روي درخت ميرفتيم وبا ميوه هاي كال بجه هاي ديگر رو ميزديم..." بغض ميكند. ميخواهم حال وهوايش عوض شود با شيطنت ميگويم:" همين كارارو كردين كه نسل ميوه ها منقرض شده .مث خيلي چيزا كه حالا منقرض شده...خانم جان! منم ميخوام گوشه حياط دوتا درخت آبنوس بكارم .براي سيزده به در آينده گره بزنم. اين سبزه هاي وطني كه افاقه نكرد شايد درختهاي وارداتي خاصيتي داشته باشه" خانم جان لبخند ميزند. مادرم با چند حركت هشداردهنده چشم وابرو ميگويد:"زمونه ما حرف خواستگار كه ميشد دخترا يه گوشه كنار گم وگور ميشدن اما حالا..."
شانه هايم را بالا مي اندازم ومي گويم: "چرا بايد براي يه موجود منقرض شده خجالت بكشم. شما وقتي ميگن ماموت ! خجالت ميكشين؟ "
خانم جانم ريز ميخندد و ميگويد:" نگو اين حرفا روبده ، فكر ميكنن موندي." خودم را به طرفش ميكشم وبه شانه اش تكيه ميدهم ، ميگويم: "خانم جان! نموندم؟!". چشمهايش از شيطنت ميدرخشد وميگويد: " اين روزا كلي جوون دختروپسر، رودست خونواده شون باد كردن ، توهم يكي !!
بلند ميشوم وتوي تاريكي آشپزخانه گم ميشوم.