:برش اول: پس از چند ساعت بي خوابي ميخوابم. مثل خيلي از كابوسهاي اين شبها ، مي شوم دختركي 5 ساله كه با خوشحالي وغرور كاردستي اش را دردست دارد وبه طرف خانه مي دود. وسط كوچه فرشاد همكلاسي مهدكودكم سر ميرسد وكاردستي پررنگ ونقشم را از دستم مي قاپد و پاره ميكند .من با گريه تكه هاي كاردستي را كه تصوير پدربزرگم است و من با كاغذ رنگي درست كرده ام را جمع ميكنم .از خواب مي پرم.
برش دوم : از عيد امسال در مسير طرقبه مشهد مجسمه پدر بزرگ ونوه اش را نصب كرده اند كه خيلي زيباست. تازگي نيز ديدم كه رنگي به آن كشيده اند . چهره كودك مجسمه خيلي شيرين و دوست داشتني است دلم ميخواهد كنارش به ايستم و دستي بكشم ونوازش كنم . دلم ميخواهد در حس كودكانه او شريك شوم. من سالهاست كه ديگر پدر بزرگ ندارم. لذت كودكانه اش براي خيليها شيرين است. الناز دختر خواهرم با خنده ميگويد: خاله جون اين مجسمه رو ديدي خيلي خودش رو لوس كرده...روزهاست كه به الناز قول داده ام باهم برويم وبا اين مجسمه عكسي بگيريم. پس از چند هفته كه ميرويم . سر مجسمه كودك را كنده اند . من غمگين ميشوم. النازبا غمي آشكار ميگويد: حتما مريض بودن كه سرش رو كندن. من جواب ميدهم : بيشتر خودخواهن...
به نظر من ادمهايي كه ميتوانند با خطاي خود حس دوست داشتن ولذت را از ديگران بگيرند بيشترخودخواهند. مثل فرشاد هم كلاسي مهد من كه هنوز هم لذت داشتن تصويري از پدر بزرگ را درخواب از من ميگيرد.