چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

روايتي  چهارگانه از كودكان كانون اصلاح وتربيت

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ |

 

مادرم را ميخواهم

 پس از چندروز رفت وآمد وانجام مراحل اداري ، مجوز ورود ومصاحبه از " كانون اصلاح وتربيت " را ميگيرم. درذهنم نوجوانان اين محل ؛ شرورتر، درشت هيكل و جسورتر از ديگر هم سالانشان هستند  اما وقتي 4 چهره 10 تا 15 ساله روبرويم نشستند ،  ديدم نه تنها جسورتر،شرورترو درشت هيكل تر نبودند بلكه فقط بچه بودند. اطفالي كه بازي وجست وخيز ميخواستند. مادر ميخواستند وزندگي ميخواستند.

* روايت اول: كودكانه هاي دود آلود

اعداد وارقام رديف ميشوند. اعدادي كه گاه هولناك ، زماني ترديد انگيز ولحظه اي بلوف نوجوانانه ميتواند باشد.  نوجواني با پوستي تيره است وچشماني درشت  كه تصور ميكنم گاه سركار ميگذارد ومرا به بازي ميگيرد. مثل صدها پسر نوجواني كه در طول زند گي ديده ام. اين چشمها آشناست. عليرضا 13 ساله است  و دوم ابتدايي سواد دارد، ميگويد:  از نوزادي معتاد شدم. مادرم حب ترياك ميداده. بعد بهزيستي بردنم ترك كردم. اما كمتراز 7سال داشتم كه باز معتاد شدم از ناس شروع كردم بعد ترياك وشيشه... دوباربراي اعتياد به كانون آمدم.  وقتي  معتادبودم تا 20 هزارتومن در روزهم مواد مصرف ميكردم!

 پدرش 20- 30 سال بزرگتر ازمادرش  است و  عليرضا ،مثل  مردهاي ميانسال از مضرات اعتياد مي گويد: زندگي آدم رونابود ميكنه  .  وقتي مواد ميكشي آبرو و اخلاق حاليت نيست . هركاري ميكني .هرچي ميگي ..ديگه نميخوام معتاد باشم.همين دفعه آخر  هم براي اعتياد نگرفتنم .دستم رو به خدا دادم كه بروم كاركنم 16 روز حتي سيگار نكشيدم...

او ازاحساسش از مصرف مواد اينطور ميگويد:  مدتي كارتون خواب بودم .وقتي مواد مصرف ميكردم  نه گرما ، نه سرما را متوجه نمي شدم  بعد مصر ف مواد

هم يك هفته دو هفته نمي خوابيدم   ولي بعد چندروز ميخوابيدم.

عليرضا دلش ميخواهد فوتباليست شود برود تيم استقلال،اما دوستش ميگويد: اورا به ابومسلم هم راه نميدهند. عليرضا ميگويد: بچه هاي اينجا فوتبالشان خوبه ! كاش يه مسابقه با تيمهاي مدارس بيرون بذارن.

اما گاه به گاه از مادرش ميگويد: دلم ميخواهد بيايد .چند ماهه نديدمش...

* روايت دوم: روياي استقلال

بزرگترازديگران است وآرامتر. گاهي كل كلي  با عليرضا ميكند.سرتيم استقلال...

عماد 15 سال دارد وبي خبر ازخانواده از حدود 5 سال پيش معتاد شده است. خانواده پرجمعيتي دارد وپدرش فوت شده است . او ميگويد:مادرم نميدانست معتاد شدم . ازترياك شروع كردم شدم كريستالي  روزي هزار تا سه تومن ترياك مصرف ميكردم وقتي كريستالي شدم روزي  6 تومن مواد كشيدم.. چندين بار خانواده ام درخانه تركم دادند حتي كمپ بردند اما من فرار كردم ودوباره شروع كردم. الان دوساله كه پاكم.

حتي بچه هاي اينجا سعي دارند خانواده خود  را  ازتمام اشتباهات و كم كاريهايي تبرئه كنند.  خانواده هميشه خوب است .

درچهره عماد  خط  ورود به جواني ديده ميشود واو ازآرزوهايش  حرف ميزند:   دلم ميخواد وقتي ازاينجا رفتم ، بروم سر كار مكانيك شوم .اينجا آموزش ديد ه ام .آقاي افضل نيا برق خودرو ياد دادند . الان همه چيز ماشين رو ميشناسم.  

او عاشق مكانيكي وماشين است  ودلش ميخواهد كتابهايي با همين موضوعات  بخواند. دلش لباس آبي استقلال را ميخواهد وبراي چندتا ازدوستانش لباس  قرمز پرسپوليس....

خوش به حال مردان قرمز وآبي پوش كه كودكاني  آرزوهايشان آنها هستند. اما اي كاش تر آنكه اين مردان ، آرزوهاي اين كودكان راببينند.

*روايت سوم: بدون مادرم هرگز

احمد رضا لاغراندام است  وكم حرف.  شايد واهمه ازگفتن دارد يا خجالت ميكشد .

اما بيشتراز ديگران دلش براي خانه  ومادرش تنگ شده است.  مي گويد:  از6  سالگي ترياك كشيدم . پدرم زندانه ...پدرومادرم از هم جداشدند.

بچه هاي اينجا اعداد را به خوبي به خاطر دارند. روزهايي كه بيرون بودند.روزهايي كه اينجا  گذراندن وروزهايي كه مانده تا بروند،  احمد رضا ميگويد: اولين بار است كه اينجا آمدم سه ماه وده روزاست ... روزي 4 هزارتومان ترياك وكريستال مصرف ميكردم.... 8 ماه و5 روز كمپ بودم...

درلابه لاي حرفش نگراني از وضعيت خانواده اش را نشان ميدهد: وضعمان خوب نيست مادرم شناسنامه ندارد،  حتي يارانه نميگيرد. دلم ميخواهد مادرم راببينم....

اينجا   هفته اي  دوبار بچه ها،  با والدينشان تلفني صحبت ميكنند.روزملاقات هم دوشنبه است.

* روايت چهارم: دلم يك دوست ميخواهد

روزبه اسم مورد علاقه من است . نام كودكي ده ساله كه روبه رويم نشسته  با چشمان سياه ودرشت. نگاهش مثل شعر حافظ است به دل مينشيند.  او از دوران خردسالي معتاد شده ومي گويد: مادرم معتاد بود و از پدرم جداشده .ازبچگي زن ومردي كه نگهم ميداشتن معتاد م كردن..

 دلش نميخواهد خانواده اش را مقصر بداند .تمام گناه را خود به گردن ميگيرد يا زن وشوهري كه نگهش داشتند را مقصر ميداند . اوكمترين خاطره رااز خانواده دارد و ادامه ميدهد: چند سالي بهزيستي بودم. چند بار هم فراركردم . دلم براي مادرم تنگ شده بود.

 روزبه چند سالي  دربهزيستي ماند بدون آنكه يكي به ملاقات اش بيايد. او  از آرزوهايش ميگويد: دوست دارم كسي بيايد حرف بزند . به ملاقاتم بيايد. حبسم كم شود.. بايد 4 سال بمانم .دلم ميخواهد كمتر شود .

اوچندان سواد ندارداما دلش ميخواهد خوشنويسي كند...

 بعد ازروايت....

بيرون مي آيم. اما هنوز روايتها مرا ميكشد به اين گوشه وآن گوشه. به شهرستانها ومحلات آشنا وغريب. شخصيتها روبه رويم صف ميشوند .ازيكي ناراحتم ودلم براي ديگري ميسوزد.دلم  بيشتر براي همه خودمان ميسوزد كه گاه فكر ميكنيم،  تنهاييم وبي پناه وحقمان را زندگي نداده است. اما نميدانيم كودكاني همين نزديكي زندگي ما ، سالها تنهايي وبي پناهي كشيدند وندانستند كه حق دارند ، خانواده داشته باشندو دررفاه زندگي كنند  .ندانستند دوچرخه داشتن يا يك پيراهن آبي استقلال آرزو نيست، حق است. دلم براي همه خودمان ميسوزد كه نميدانيم كودكاني كه روزي مجرم بودند ،  روزي ديگر حق دارند درهمين جامعه زندگي كنند.دلم براي همه خودمان ميسوزد كه بي توجه  به سرنوشت ديگران به خودمان فكرميكنيم. همين جاست  كه به قول دوستي بايد" فاتحه  دلمان را بخوانيم. "

 

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .