توسط محبوبه علی پور
| جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ |
سه شنبه با ندا و دوست تازه ام تكتم به كافي شاپ خانه رفتيم. من محافظه كارم ازبين اسامي مختلف دمنوش وشربتها به شربت بيد مشك بسنده كردم بقيه اسطوخودوس خوردند. ندا دوست داشت اما تكتم با ترديد خورد. بعد درباره همه چيز از پايان نامه دكتراي ندا تا مشكلات من در درك كتابهاي علوم اجتماعي وبيكاري دانشجويان علوم انساني وچرايي رغبت به تحصيل دردكترا صحبت كرديم. شيريني هاي خوشمزه ندا هم چسيبد .پول شربتها را هم تكتم حساب كرد.منم يك دسته گل براي ندا خريده بودم كه مورد توجه حضار قرار گرفت. راستي دكترحيدري هم اومد و ازخنك نبودن شربتش گله داشت. او كه چند ميز ان طرفتر نشسته بود. هنوز نشسته بود كه ما محل را ترك كرديم. راستش نفهميدم چي سفارش داده بود.