زير آسمون اين شهر
دوستم غمگين است. خيلي غمگين . سكوت هم كه كند غم درچهره اش هياهو ميكند. با دلخوري ميگويد: چند روز پيش از جلوي ميوه فروشي رد ميشدم. كودكي مثل ابر بهارگريه ميكرد و اصرارداشت مادرش زرد آلو بخرد. اما مادركه سعي داشت اورادوركند ، ميگفت: الان پول ندارم ازدكتر آمدم.. فروشنده اما پشت دخل بود پولهايش را ميشمرد. از نياز كودك غمگين نبودم .غرور شكسته مادر عذابم ميداد. من مادرم خوب ميفهم وقتي نميتواني براي فرزندت كاري كني يعني چه؟ هنوزخودم زرد آلو نوبر نكرده بودم .نيم كيلو زرد آلو خريدم چند دانه به كودك دادم آرام شد. اما جاي زخم غرورمادرهنوز ديده ميشد. در اتوبوس زرد آلو ها را ميشمرم،با آنچه كه به كودكم دادم ؛ دانه اي 700 تومان شده است.
من به دوستم لبخند ميزنم ميگويم: منم هنوز نوبرنكردم. به قول معروف هنوز آدم خور نشده...چند روز ديگه ميرم همايشي ، نشستي نوبر ميكنم.
به همايشي ميروم .زمان استراحت روبه رويم برخلاف سنت
هميشه ،سبدهاي ميوه نه چندان پررونق ورنگين چيده شده است. ميهمانان پذيرايي ميشوند. بيشترازهمه زرد آلوها خودنمايي ميكنند. دوستي ميگويد: من زرد آلو دوست دارم. اوبالبخند ادامه ميدهد: خشكسالي به اينجا هم زده ها .اما من ديگر اززرد آلو بدم آمده است . از ميز دور ميشوم. فقط دلم ميخواهد از مسوولي ، سياستمداري ..كسي بپرسم ، او چه ميوه هايي را امسال نوبر كرده است؟