به دنبال مزار بينشانت باز ميگردم
...
همه پس كوچههاي شهر را گشتم
نشاني نيست
مدينه، ديگر آن شهر قديمي نيست
هتلها با نماهاي گرانيتي
بناهاي مجلّل، برجهاي انگليسيمنظر و كفپوشهاي سنگ
مدينه ديگر آن شهر صميمي نيست
در و ديوار اين شهر سراسر سنگ
غريبي را سرت فرياد ميبارد
نه از زهرا نشاني هست
نه از كوي بنيهاشم
ولي بوي تو را احساس ميكردم
نفس در سينهام احساس تنگي داشت
صداي «الاجل، عجّل وفاتي» باز در گوشم طنين افكند
تو را ديدم كه ميبردند
شبانگه بود
براي رفتنت اي نوگل احمد چه بيگه بود
ولي رفتي؟ علي را كاش ميبردي!
در اين شهر سراسر مردمانش سنگ
علي ديگر دلش خوش بود زهرا هست
تو هم رفتي؟
...
علي جان! ديگر از امشب انيست نيست
علي جان! صبر كن ديگر!
رفيق رمزها و رازهايت نيست
شريك زخمهايت رفت و راحت شد
علي جان! ديگر از امشب
تو هستي و مدينه؛ شهر نامردان
علي جان! ديگر از امشب
تو هستي و سرچاه و هجوم اشكها و نعرههاي گاه و بيگاهت
علي جان! جان من آرامتر
يتيمانت نخوابيدند
مبادا اشكها و نالههايت را ...
...
شبانگه بود
براي رفتنت زهرا چه بيگه بود
...
و من رفتم از اين شهر سراسر سنگ
ولي اما
به دنبال مزار بينشانت باز ميگردم
* اين سروده را به طور تصادفي امروز پيدا كردم از وبلاگ شهروند دردمند...