چند روز است که زندگینامه "استیو جابز" را میخوانم. این مرد همیشه برای من اسطوره است با تمام بدیهای بیشمار انسانی اش...همیشه اسطوره است.
برش دوم:
ساعت نزدیک ۶ بعد از ظهر است به خانه برمیگردم .اتوبوس مثل همیشه است. من صندلی در قسمت بانوان نشسته ام. دوپسر نوجوان روبه رویم هستند. پشت لب یکی کمی سبز شده است. دیگری کوچکتر است. حرکات عجیبی دارند. من حالم بد میشود خودم را میکشم صندلیهای اخر به طرف خیابان.پشت به مردها...
برش سوم:
در زندگی نامه جابز میخوانم در زیر ۱۸ سالگی اتوموبیلی خریده ، شوخیهای خرکی میکرده ، روانگردان مصرف میکرده و....
اما همیشه برایم این پرسشها مطرح می شود که چرا با انکه جوانان ونوجوانان غربی زودتر روابط آزاد را تجربه میکنند، موادمخدر وروانگردان وحشیش و.. مصرف میکنند کمتر از نوجوانان وجوانان جهان سومی نظیر کشور ما، دچار بیماریهای مقاربتی واعتیاد وخودکشی و... میشوند...
برش چهارم:
میخواهم مثل جابز زندگی کنم. خود زندگی را باهمه سیاهی وسپیدیش تجربه کنم. نه انکه مثل حالا یکی زندگی را توی حلقم بچپاند وبگوید این زندگی است...