* پنجم دي ماه
چند روز مانده به عيد غدير خورشيد همچنان در تقلاي مقابله با سرماست. سوز زمستاني بدون ترحم بر پوست مي نشيند. زن
ميانسالي پشت در يكي از مراكز حمايتي روي پله نشسته و دانه هاي سفيد برف چادر سياهش را شكوفه باران كرده، مرا كه مي بيند، سرش را بلند مي كند و مي گويد: بسته است.
زنگ مي زنم. صداي مردي مي آيد.
- مگه در باز نيست؟
صداي كش دار كفشهايش به گوش مي رسد. در باز مي شود. من و زن ميانسال وارد مي شويم. نگاهي به چند اتاق مي اندازم هنوز خلوت است. چند زن ديگر در سالن منتظرند. روي صندلي مي نشينم. زني كه شايد چهل پنجاه سال داشته باشد، كنارم نشسته است.
- براي كمك اومدي؟
- بله...
- هنوز سهام عدالت من نرسيده، خدا كنه بياد...
دارد حرف مي زند كه زن ديگري مي آيد.
- من سواد ندارم. ببين اسم من رو براي سهام عدالت نوشتن؟
زن هم صحبتم بلند مي شود. چند كاغذ را كه به ديوار چسبيده نگاه مي كند.
- مگه بهت نگفتن؟ اينجاس...
- گفتن، ولي آدرسشون غلط بود. گفتن برو خيابون... اما اونجا نبود.
- چرا رفتي اونجا تو بايد بري خيابون...
زن دوباره كنارم مي نشيند.
- براي ديدن خانوم... اومدي؟
- بله
- خدا كنه بياد آخه بچه ام معلوله. دانشگاه رفته. خودم هم سواد دارم، اما دنبال كار مي گردم. اونقدر هم سالم نيستم كه هر كاري بتونم انجام بدم... بنده خدا خانوم... به امثال من خيلي كمك مي كنه خدا خيرش بده...
عقربه هاي ساعت تندتند پيش مي روند. زن بلند مي شود.
گمان نمي كنم امروز بياد. سرد شده بايد برم خونه ديگه ظهره بچه هام ميان...
من هم بعد از او بلند مي شوم از كنار انبوه كاغذهاي رنگارنگ كه به ديوار چسبيده مي گذرم.
برف شديدتر مي بارد و هنوز هم خورشيد در جدال با سرماست.
همان روزها
قرار است با چند نفر از دوستان براي ديدار از مركز... برويم. مركزي كه محل نگهداري جمعي از آسيب ديدگان اجتماعي است. ساكنان آنجا به ما نگاه مي كنند. نگاهي عجيب، عميق و مبهم.
به دوستم مي گويم: تو اين نگاهها رو چطور تفسير مي كني؟
به آرامي مي گويد: يا بي تفاوت يا سپاسگزار....
اما من اين طور فكر نمي كنم. ناراحتم.
به گوشه و كنار مركز سرك مي كشيم. فضا را بخورها معطر كرده اند. اما هيچ شادماني در اين فضا حس نمي شود. از پله بالا مي رويم. در سالن چندين زن هستند. وسط سالن ميزي گذاشته اند كه روي آن چندين جلد كتاب ديده مي شود. ايلياد، اديسه، هومر و...
دوستم با لبخند مي گويد: چه جالب! كتابهاي دلخواه من و تو را گذاشتن.
ناخودآگاه از راهنمايمان مي پرسم: اين خانمها سواد دارند.
او با ترديد مي گويد: ما كلاس نهضت داريم.
گوشه اي زن جواني حدود بيست و چند ساله ايستاده است. از چشمانش مي خوانم كه حرفي دارد. به طرفش مي روم.
- مي خوام برم خونه ام. بچه ام يك ساله و نيم اس. اسمش ستاره اس. بچه ام پيش مادرم مونده، خواهر كوچكترم اذيتش مي كنه....
- اوضاع و احوالت چطوره؟
- خوب شدم. ترك كردم... از اينجا كه برم پيش مادرم برمي گردم.
من ماندم و او هنوز با التماس نگاه مي كند. من بناچار از كنارش رد مي شوم.
وقتي بازديدمان تمام مي شود، رشته هاي التماس دست و پایم را کاملا بسته است. اما من با تقلا خودم را رها مي كنم و مي روم!
اواخر بهمن
كم كم حال و هواي شهر بهاري مي شود. كنار ايستگاه اتوبوس منتظرم. ميان جمعيت زن جواني با كودكي در آغوش نيز ايستاده است. اتوبوس بعد از مدتي با تأخير مي آيد.
راننده جوان با خونسردي پياده مي شود در را مي بندد و مي رود. ديگر فرصتي براي ايستادن ندارم.
چند قدم بالاتر جلوي ساختمان اداري كنار ديگر مسافران مي ايستم. گاه و بي گاه اتوبوسها ترمز مي كنند. چند دختر جوان از كنارم رد مي شوند چند قدم بعد، از كنار خودرويي كه پارك شده عبور مي كنند و با هيجان مي گويند. احمق...
مسافرها به راننده ميانسال و خودروي فرسوده اش چشم مي دوزند. دخترها رد مي شوند. سوار خودرو مي شوم. كنارم زن ميانسالي مي نشيند. بعد از گذر از چند خيابان زن به مقصد مي رسد. اسكناس را به مرد مي دهد. راننده با هيجان مي گويد: خانوم! اين چيه؟
- من هميشه همين قدر مي دم.
- نه خانوم اين چيه؟...
زن با لحني كه شرمي پنهان را در خود دارد، مي گويد: من هميشه همين مسير رو ميام...
مرد راننده زير لب زمزمه مي كند و حركت مي كند.
چند روز مانده به شور نيكو كاري
از اداره بيرون مي آيم .هنوز به وسط خيابان نرسيده ام كه زن جواني كه بچه اي در بغل وكودكي همراه دارد از اغذيه فروشي نزديك محل كارم بيرون مي آيد .باد چادر سياه رنگ ورو رفته اش را به بازي ميگيرد .كيسه پلاستيكي از زير چادرش سرك ميكشد .كيسه اي كه تا نيمه از خرده نانهاي باگت پر شده .
من از خيابان عبور كرده ام .زن وكودكانش هم دور شده اند .سوار ماشين ميشوم .سر چهارراه پشت چراغ قرمز مي ايستيم .كودكي با دسته اي گل به دنبال چند دختر جوان ميدود وبا التماس ميخواهد شاخه اي گل بخرند .دختركان خندان اين مساله رابه بازي ميگيرند .كودك همچنان در تقلاي زندگي است .چراغ سبز ميشود .
شايد يكي از همين روزها
به دوستم مي گويم كه مي خواهم جاي ديگري بروم. شايد تهران. مي گويد: اگر مي خواهي تنهاتر و گرفتارتر شوي به تهران برو. حرفش را نمي فهمم. اين روزها خيلي چيزها را نمي فهمم. خيلي چيزها را...