توسط محبوبه علی پور
| جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ |
سالها پیش دوستی داشتم- حالا ندارمش- اواخر دهه هفتاد بود شاید که با شش هزار تومان حق التالیف کرایه خانه اش را میداد! خانه ای که مردی داشت ودو فرزند... او هنرمند بود وبا لیاقت اما روزگار همیشه سفله پرور است.اگر غیر ازاین بود اوکه دستی به هرهنرداشت امروزباید زنده بودو زندگی میکردو به زندگی فرزندانش سروسامانی میداد...او میتوانست الگو باشد برای زنان ودختران اما آیینه عبرت شد.. مثل خیلی از ما..من وبقیه... که جنگیدیم با سختیها وکوره راهها ..تا به مقصد برسیم به اوج ... اما هر قدم که پا گذاشتیم زیر پایمان فرسنگها تا قعر زمین خالی شد...ماندیم ...درماندیم...شدیم
آینه عبرت ...خودمان هم بی هیچ واهمه گفتیم : یک داغ دل بس است تمام قبیله را...امروز هم توقعی نداریم از هیچکس از هیچ گروه وجناحی ... فقط خرجمان نکنند برای مناسبتهایشان فقط به ما به چشم امانت نگاه کنند نه غنیمت...زخم نزنند که نتوانستیم چراغی را نشان کنیم ..خانه ای برای خانواده بخریم...نتوانستیم... خودمان مانتوانستیم زندگی کنیم ..بسازیم ...سامان دهیم... میدانیم اما قرار این نبود...قرار ما که این نبود.بقیه را نمیدانم...