توسط محبوبه علی پور
| چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ |
هوا سرد است وخیابان مثل عصر هرروز تعطیل خلوت است. تک وتوک ماشینهای گذری بوقی وچراغی میزنند ومیروند. بیچاره ها نمیدانند این رهگذر میخواهد برود ته دنیا...منتظر میمانم تا اتوبوس نفس زنان برسد. قسمت زنانه شلوغ است اما مردها تنک .اینجا وآنجا نشسته اند. چند زن هم بخش مردانه نشستندنزدیکترین صندلی به در فقط یک مرد نشسته میگم: میشه کناراون آقا بشینین؟ با تفاخر میگوید: نه. من با صراحت جواب میده م: خیلی خوب .پس من کنار شما میشینم..
( اونقدر حس کل کل داشتم اگه لازم بود روی پاشم میشستم...)