توسط محبوبه علی پور
| جمعه نهم دی ۱۳۹۰ |
حالاکه لذت شب چله را کاملا چشیده ایم یک ماجرا را که روز چهارشنبه که قرار بود شب چله را جشن بگیرم را تعریف میکنم .چون نمیخواستم سوروسات این روز فرخنده را برخودم وشما زهر کنم..راستش صبح چهارشنبه به اداره می امدم پسرک نوجوانی را دیدم کهسرچهارها ایستاده بود از همین بادگیرهای فسفری بهزیستی به تن داشت وبغلش پر از روزنامه بود. یکی از این روزنامه ها هم طبق توافق با بهزیستی روزنامه مابود. پشت چراغ قرمز ایستادیم که پسرک سریع خودش را به کنارلوله اگزوز یکی از کامیونهای نانجی حمل وپخش دارو کشاند تا گرم شود. دلم میخواست از اتوموبیل فکستنی بیرون بیام وفقط بدوم.. جایی بروم که هیچ روزنامه وهیچ داویی تولید نشود اما مردمش خوشبخت باشند... آیا این چنین سرزمینی وجود دارد؟