توسط محبوبه علی پور
| یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ |
دیشب که از اداره بیرون رفتم برای کارهای متفرقه چندین اتوبوس را عوض کردم .جالب بود که یک مرد در همه این سفرها مرا همراهی کرد. مردی نه چندان جوان با کیفی وکیسه پلاستیکی .. دردست . انقدر دلم میخواست بروم وکنارش بشینمو حسابی گپ بزنم از تمام این حرفهایی که این روزها در سینه ام مانده ونمیتوانم بگویم. بعد هم هردو برویم دنبال کارمان .مثل گذشته وهمدیگر را فراموش کنیم.. فقط من حرف بزنم..این روزها دنبال یک ناشناسم که فقط حرف بزنم ونگوید چقدر حرف میزنی...یا غرغر نکن.. همیشه ناراضی هستی....آخرین اتوبوس مدام میپایدمش تا بروم جلو اما او زودتر پیاده شد. دلم گرفت . چشمم خیس شد.. من امروز بازهم دنبال یک ناشناس خواهم گشت.
* در ضمن اون ماشین لسکوس آشنای جلوی اداره مون چند شبه غیبش زده جاش خیلی خالیه...