مدتی این مثنوی تاخیر شد.
می دانی چرا؟ چون چند روزی مجبور شدم در بیمارستان بستری باشم و هنوز هم بخشی از کارهای بیمارستانی ام باقی مانده است. قصدم از گفتن این جمله این بود که اگر سلسله یادداشت های من را دنبال می کنی و فکر می کنی من از روی دلخوشی این حرف را می زنم و درگیر مشکلات بیماری ام نیستم باید بگویم سخت در اشتباه هستی.
من هم شاید مثل تو هنوز گرفتار بیماری ام هستم و این گرفتاری احتمالا تا آخر عمرم ادامه داشته باشد.
اما من در خانه ننشسته ام و رو به قبله دراز نکشیدم که مرگ در خانه ام را بزند.
من اصلا منتظر مرگ نیستم و می خواهم بگویم تو هم اگر در خانه نشسته ایی و منتظر حضرت عزاییل هستی سخت در اشتباهی. قبل از هر چیز و هر کاری فلسفه مرگ را برای خودت حل و تلاش کن با آن کنار بیایی. زیرا که مرگ همه ما روزی فرا خواهد رسید حالا چه با سرطان چه بی سرطان.
هیچکس نمی تواند بگوید چند سال و یا چند ساعت دیگر زنده است.
مرگ همه آدمها تاریخ مشخصی دارد که در لوح محفوظ نگاشته شده است و فقط خداوند از آن خبر دارد و بس.
هیچ کسی نمی تواند بگوید چون من و تو بیمار هستیم پس زودتر از هر کس دیگر غزل خداحافظی را می خوانیم.
تا کنون برایت پیش آمده است که ببینی یک نفر که مرگ را از او بسیار دور می دانستی به هر دلیلی مثلا تصادف جان خودش را از دست داده باشد؟
حتما دیده ای.پس منتظر اتفاقی که به هر حال روزی رخ می دهد، نباش.
مرگ در نمی زند.خودش می آید.
دست بر قضا، امروز که این یادداشت را می نویسم سالگرد یکی از همکارانم است که در کمال ناباوری همه ما مرد.آن هم بر اثر سکته قلبی.پس من منتظر نمی مانم. به زندگی ادامه می دهم. در جامعه حضور دارم. کار می کنم .مطالعه می کنم. می خندم. مانند همه. و با بیماری ام مبارزه می کنم.
دوستی دارم به سن و سال خودم. همزمان با من بیمار شد.سرطان خون. باید پیوند مغز استخوان شود. باورت می شود قبل از پیوند به فکر یک جراحی زیبایی بود. و همیشه به من توصیه می کند: مریم! شاد باش و زندگی کن.
من هم به تو می گویم: خواننده عزیز! شاد باش و به انتظار فردایی نامعلوم نباش.
همین حالا که هستی، فرصت را غنیمت بدان و به روی زندگی لبخند بزن.