بوی خوب نعنا داغ وسبزی توی حیاط پیچیده . همه فامیل دور هم هستند " احمد رضا" سه روز است به جبهه برگشته . عمو یونس با شادی دور وبر حیاط چرخی میزند .سردیگ کنار پدر می ایستد ومیگوید: انشا الله همین سه چهارماه خدمت احمد رضا که تموم بشه دست مهتاب جون می ذاریم تو دستش وبعد هم برن دنبال خونه زندگیشون. خواهرم مهتاب گونه هایش سرخ می شود. ناگهان صدای زنگ حیاط فضا را پر میکند . عمه عفت در را باز میکند. بعد چند لحظه؛ با فریادهای کوتاهی میگوید: نه نه..و .می افتد کنار دیوار..
همه به طرف در میدویم. مرد جوانی با اورکت خاکی رنگ کره ای ایستاده. باشرم میگوید: ببخشید من فقط به حاج خانوم گفتم احمد رضا توی اهوازه زخمی شده...لبهای مهتاب کبود می شود ومی لرزد...
*
زنها توی سالن گریه میکنند و ضجه می زنند. صدای عمه عفت بلند تر است
- امیرم ..عزیزم... بچه ام عین یه امیر خوابیده بود ... سالم سالم عین قرص ماه ..فقط کنار شقیقه اش یه زخم کوچیک بود... عزیزم ...امیرم...
من اما برای آخرین بار جنازه احمد رضا را ندیدم زیر بغلهای مهتاب را گرفته بودم که رمقی در پاها نداشت.
میروم آشپزخانه . مهتاب گوشه ای کنار یخچال کز کرده ومچاله شده، سرش را به طرفم میگیرد نیم خیز می شود ودستهایش را به طرفم دراز میکند
- کاش صورت جنازه داغون بود .کاش اونقدر داغون بود که میگفتن غیر قابل شناسیه...کاش باز یکی می اومد ومیگفت اشتباه کردن ..کاش یکی می اومد ومیگفت ....
سرش را روی شانه ام میگذارد وهق هق میکند....کاش یکی می اومد....