توسط محبوبه علی پور
| سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ |
دلم میخواست جنگ بود؛ یک روز بیخبر میگذاشتم و میرفتم و بر نمیگشتم دیگر. مفقود الاثر میشدم اصلن. بعد اسمام را میگذاشتند روی یک کوچهی بنبست. جایی که بچهها با خیال راحت تویاش گلکوچک و استپ هوایی و لیلی بازی کنند و بزرگتر که شدند بیایند ته کوچه و دور از چشمهای مزاحم سیگار بکشند یا با عشقشان چند دقیقهای خلوت کنند؛ و بخندند، با صدای بلند بخندند...
*ناتور