فرقی نمیکند چه کسی هستی ، وقتی صحبت از "اول مهر" و کلاس اول می شود ناخودآگاه موجی از خاطرات ریز ودرشت ؛ ذهن گرفتار مارا قلقلک میدهد. حس خوشا یند طراوت وحلاوتی مارا به روزگار – دیگر دست نیافتنی - کودکی میبرد. به روزهمیشه آشنای " یار دبستانی من"... ما دوباره با نشاط وسرزنده می شویم.... زندگی نو می شود....
چیستا یثربی ، منتقد واستاد دانشگاه با اظهار شادی از روزهای مدرسه میگوید: من از برادرم یک سال کوچکتر بودم اما باهم به کلاس اول رفتیم .مدارس آن موقع مختلط بود ومن با برادرم همکلاسی بودیم .روز اول مدرسه برادرم خیلی بی تابی میکرد. تا اینکه در ساعت زنگ تفریح از مدرسه گریخت من هم که سعی داشتم مواظبش باشم به دنبالش حرکت کردم . اما هردوی ما گم شدیم. با این فرار ما ، مشکلات بسیاری پیش آمد و کار به پلیس و پزشک قانونی وبیمارستان کشید اما ما فقط دو کوچه بالاتر از مدرسه رفتیم . از آن موقع من وبرادرم را به عنوان چهره های متمرد وفراری میشناختند. .درحالیکه من مدرسه را دوست داشتم. البته از آنجا که در مدرسه ما دو دوره ابتدایی و راهنمایی با هم بودند ، بچه های سن بالاتر خیلی مارا اذیت میکردند برای مثال روزدوم مدرسه چون برادرم نمیدانست سطل زباله کجاست پوست میو ه اش را در حیاط مدرسه رها کرد ویکی از دانش آموزان بزرگتر اوراچنان سیلی زد که ترس او ازمدرسه بیشتر شد. این ترس چنان دراوریشه دار شد که وقتی کلاس چهارم بودیم وقرار بود اورا از من جدا کنند . میز را چسبیده بود ورها نمیکرد. به هرحال همه این خاطره ها همیشه بایاد تک تک معلمان من همراه است .
* پایم به زمین می رسد
" آقای بشار" صدا میزد: "شعرانی " بیا عکس بگیر، فردا گریه نکنی که چرا توی عکس نیستی! و من سرمست سوار شدن و دور زدن با تنها سُرسره شهرمان بودم!... سعادتی می خواست با مدرسه رفتن به پارک، چون دیگر هیچ موقع نمی تونستیم سوار سرسره بشویم.آخه بابا حاجی همیشه دریا بود یا، ماهی می گرفت یا رفته بود دوبی _ آقای بشار معلم مان به پاس بچه های خوبی بودن ما کلاس اولی ها، این سعادت را نصیب ما کرده بود که برویم پارک! ...
این ها نوشته عبدالمحمد شعرانی ، معلم کوچکترین مدرسه دنیاست. اما او چندان روز پرحادثه ای را اول مهر تجربه نکرده است .او میگوید: من بی هیچ دغدغه ای به مدرسه رفتم چون با محیط مدرسه آشنا بود . خواهر وبرادر بزرگترم معلم بودند وگاهی وقتها هم مرابه مدرسه محل کارشان میبرند. ان روز خودم به تنهایی به مدرسه رفتم ومشکلی نداشتم . البته معلم بسیار عزیزی به نام آقای بشارداشتم که همیشه در خاطرم میماند .دوست همکلاسی به نام سعید فخرایی داشتم که مهندسی دردانشگاه خلیج فارس بوشهر خوانده وتازگی سربازی را تمام کرده است . ما همچنان با هم در ارتباط هستیم.
فرزانه شرفبافی ، نخستین زن در دکترای هوا وفضا و مدیرکل پژوهش وبهسازی وبرنامه ریزی آموزشی هما نیز ازاین روز چنین یاد میکند: با اشتیاق کامل به مدرسه رفتم . چون خواهرم که دوسال ازمن بزرگتر بود وزودتر به مدرسه رفته بود، من همیشه منتظر بودم زودتر مدرسه بروم .ازهمین رو همزمان با مدرسه رفتن او من هم کتابهای اورا تا دوم ابتدایی یاد گرفته بودم وقبل از مدرسه به او دیکته میگفتم . جالب اینجاست پیش از سن مدرسه به بزرگترها میگفتم : چرا من مدرسه نمی روم میگفتند : وقتی آنقدر بزرگ شدی که روی صندلی نشستی و پایت به زمین رسید مدرسه میروی . برای همین ، وقتی روی صندلی مینشستم سعی میکردم طور بنشینم که درنهایت پای م به زمین بخورد وبگویم بزرگ شدم ومدرسه بروم.
وی میگوید: خانم مهوش علوی معلم کلاس اولم بودند وتا همین امروز هم با وی ارتباط دارم .از همکلاسیها نیز تقریبا با همه ارتباط دارم البته آنها هم دوستان خیلی خوبی هستند . ازاین افراد میتوانم به خانمها ندا گوهری که حسابدار خبره است .نگین اسدی وبی تا محرابیان مرتبط هستیم.
* من کلاس اولی نیستم
آدمهای عادی کوچه وبازار هم حرفهای شنیدنی از روزهای آغاز مهرماه دارند.
سمانه صالحی ، خانه دارمیگوید: روز اول مدرسه من به همراه خواهرم که دوسال از من بزرگتر بود به مدرسه رفتیم .من از کودکی جثه بزرگی داشتم اما خواهرم ریز میزه بود. روزاول مدرسه من بی قراری میکردم . وقتی کلاسها تعیین شد. خواهرم برای آرام کردن من به کلاسم آمد . معلمها کم کم به کلاسشان میرفتند او نگران کلاس خودش هم بود .ناچارمرا رها کرد وبه کلاس خودش رفت .هنوز پایش را ازکلاس ما بیرون نگذاشته بود که خانم ناظم با اخم گفت : چرا از کلاست بیرون اومدی... وخواهرم را به زور به کلاس ما برگرداند. هرقدر خواهرم اصرار والتماس میکرد کلاس سوم است فایده نداشت. خواهرم گریه اش گرفته بود ، ناگهان خواهرم معلم کلاس دومش رادید و ماجرا را گفت .خانم معلم س انجام ناظم ناظم را مجاب کرد وخواهرم به کلاسش برگشت.
امینی 68 ساله و بازنشسته نیز از سختیهای روزگار درس ومدرسه خاطره دارد ومیگوید: ما در روستازندگی میکردیم و مدرسه نداشتیم اول مهر من به همراه برادر بزرگم به مدرسه ای که چند کیلومتری فاصله داشت ودر روستای بزرگتری بودمی رفتیم .من سواردوچرخه برادرم بودم . اما دوچرخه کهنه برادرم قدم به قدم خراب می شد. یا لاستیکش پنچل شد یا زنجیرش میافتاد خلاصه با بدبختی به مدرسه رسیدیم اما دیر شده بود .بعد از تنبیه جانانه ای هردو روزاول مدرسه پشت در مدرسه ماندیم.
* شهامت مادرم سرنوشت مرا تغییرداد
امسال پسرم کلاس اول میرود حالا ، حس وحال مادرم را که دیگر بین ما نیست را خوب میفهمم .این را منصوره – الف ؛کارمند می گوید وادامه میدهد من زندگی وسرنوشتم را مدیون شهامت مادرم خانم نصرت اعظم صادقی هستم زیرا وقتی کلاس اول بودم - به دلیل آنکه پاهایم دچار معلولیت ناشی از فلج اطفال بود ناظم ومسولان مدرسه به مادرم توصیه میکردند به دلیل مشکلات احتمالی با دیگر دانش اموزان در مدرسه تحصیل کنم. . توجیه هاشان این بود که سایر دانش اموزان به من صدمه میزنند . اما مادرم با اقتدار ، اصرار داشت من مدرسه معمولی بروم وبه ناظم ومدیر مان تاکید کرد : شما نگران هستید دیگر دانش آموزان بهدخترم ، صدمه بزنند ودست وپایش بشکند. خیلی خوب من مسولیت هرگونه آسیبی که اوببیند را به عهده میگیرم وشکایتی هم ندارم. مسولین مدرسه نیز با اکراه پذیرفتند .یک هفته بعد که مادرم برای بررسی اوضاع من به مدرسه امد : ناظم ومدیر از وی عذزرخواهی کردند انها به مادرم اطمینان دادند بچه ها خیلی با من مهربان وهمدلند وکمک میکنند . گفتند :دخترتان رابطه خیلیخوبی با بچه ها دارد وهیچ تفاوتی نسبت به دیگران حس نمیکند..من هم تمام دوران تحصیل با بچه های عادی درس خواندم.
* روزهای مهر وجنگ....
اوّل مهر رسيد و من در همان " اوّل آ " بودم
مثل گنجشك دلم ميزد، مثل گنجشك رها بودم
پاي يك پنجره ميزي بود، چه تقلّاي عزيزي بود
پنجره راه گريزي بود، خيره در پنجره ها بودم
پشت هر پنجره دنيايي ست، چشم وا كردم و بستم، آه
من كجايم؟ تو كجا؟ با خويش در همين چون و چرا بودم
گفت: بابا دو هجا دارد... نام من چار هجايي بود
نان يكي... آب يكي ... باران... مثل باران دو هجا بودم
گفت: هر حرف صدا دارد... در سكون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساكت ، نه سكوت و نه صدا بودم
گفت: دلتنگ كه اي؟ خنديد... گريه كردم كه پدر... خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم .......
برای بسیاری ازما ، مهر ومدرسه با جنگ وآغاز دفاع مقدس گره خورده است .
هانیه – م میگوید : اواخر شهریور به ما خبردادند پدرم درجنگ مجروح شده ودرکرمانشاه بستری است .همراه خانواده به این شهر رفتیم. ، از همین رو یک هفته ده - روزی ، دیرتر ،اولین سال تحصیلی را شروع کردم اما معلم ودوستانم برای جبران این تاخیر بسیار همراهی کردند.