توسط محبوبه علی پور
| شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۶ |
"به درس دل نمی دهی.""مادر ولش خوب نیست که آدم دلش یه جا باشه سرش یه جای دیگه زندگی با ناخواهونی نمیشه.""من حرفی ندارم اما تو دیگه دلت اینجا نیست پی کارت نیست"...
دل. دلم .اینها حرفهایی است که درباره دل شنیدم .دلم شنیده ام .آیا من صاحب این دلم آیا حق دارم درباره اش فکر کنم ؟رفتار کنم ؟ اما نه هیچ حقی ندارم .نمیخواهم داشته باشم .من سالهاست دلم را گم کرده ام .دلم را لای ترافیکها .لای دندانهای فلان هنرپیشه .فلان فوتبالیست که عکسش روی بیلبوردسرجهارراه ذل میزند .لای صداهای عجیب این شهر گم کرده ام .لای چشمان وقیح پیر مرد اغذیه فروشی کنار دبیرستانم گم کرده ام.لای انگشتان داغمه بسته وچرک کودک گدای خیابان گم کرده ام ومن دیگر صاحب دلی نیستم صاحب دلم نیستم صاحب هیچ دلی نیستم