چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

اونویسی

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ |
این روزهای نیمه شعبان مدام شعری از قیصر بزرگم در ذهنم چرخ میخورد....

این روزها که می گذرد ، هر روز 

احساس می کنم که کسی در باد 

فریاد می زند 

احساس می کنم که مرا 

از عمق جاده های مه آلود 

یک آشنای دور صدا می زند 

آهنگ آشنای صدای او 

مثل عبور نور 

مثل عبور نوروز 

مثل صدای آمدن روز است 

آن روز ناگزیر که می آید 

آن روز که عابران خمیده 

یک لحظه وقت داشته باشند 

تا سربلند باشند 

و آفتاب را در آسمان ببینند 

روزی که این قطار قدیمی 

در بستر موازی تکرار 

یک لحظه بی بهانه توقف کند 

تا چشم های خسته ی خواب آلود 

از پشت پنجره 

تصویر ابرها را در قاب 

و طرح واوگونه ی جنگل را 

در آب بنگرند 

آن روز پرواز دستهای صمیمی 

در جستجوی دوست آغاز می شود 

روزی که روز تازه ی پرواز 

روزی که نامه ها همه باز است 

روزی که جای نامه و مهر و تمبر 

بال کبوتری را امضا کنیم 

و مثل نامه ای بفرستیم 

صندوقهای پستی 

آن روز آشیان کبوترهاست 

روزی که دست خواهش ، کوتاه 

روزی که التماس گناه است 

و فطرت خدا 

در زیر پای رهگذران پیاده رو 

بر روی روزنامه نخوابد 

و خواب نان تازه نبیند 

روزی که روی درها 

با خط ساده ای بنویسند : 

" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! " 

و زانوان خسته ی مغرور 

جز پیش پای عشق 

با خاک آشنا نشود 

و قصه های واقعی امروز 

خواب و خیال باشند 

و مثل قصه های قدیمی 

پایان خوب داشته باشند 

روز وفور لبخند 

لبخند بی دریغ 

لبخند بی مضایقه ی چشم ها 

آن روز بی چشمداشت بودن ِ لبخند 

قانون مهربانی است 

روزی که شاعران

ناچار نیستند 

در حجره های تنگ قوافی 

لبخند خویش را بفروشند 

روزی که روی قیمت احساس 

مثل لباس صحبت نمی کنند 

پروانه های خشک شده ، آن روز 

از لای برگ های کتاب شعر 

پرواز می کنند 

و خواب در دهان مسلسلها 

خمیازه می کشد 

و کفشهای کهنه ی سربازی 

در کنج موزه های قدیمی 

با تار عنکبوت گره می خورند 

در دست کودکان از باد پر شوند 

روزی که سبز ، زرد نباشد 

گلها اجازه داشته باشند 

هر جا که دوست داشته باشند بشکفند 

دلها اجازه داشته باشند 

هر جا نیاز داشته باشند بشکنند 

آیینه حق نداشته باشد 

با چشم ها دروغ بگوید 

دیوار حق نداشته باشد 

بی پنجره بروید 

آن روز 

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید 

روز طلوع خورشید 

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است 

دریا و آفتاب 

در انحصار چشم کسی نیست 

روزی که آسمان 

در حسرت ستاره نباشد 

روزی که آرزوی چنین روزی 

محتاج استعاره نباشد 

ای روزهای خوب که در راهید! 

ای جاده های گمشده در مه ! 

ای روزهای سخت ادامه ! 

از پشت لحظه ها به در آیید ! 

ای روز آفتابی ! 

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن ! 

ای مثل روز ، آمدنت روشن ! 

این روزها که می گذرد 

هر روز در انتظار آمدنت هستم ! 

اما با من بگو که آیا ، من نیز 

در روزگار آمدنت هستم ؟

« قیصر امین پور »

 

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .