اما بیشتر شرکت کنندگان این نشست ادبی، میانسال هستند! از جلسه بیرون می آیم و چرخی در اطراف می زنم. جوانان با شکل و شمایلهای مختلف در پارک رفت و آمد می کنند. گوشه ای پسر جوانی هندزفری به گوش دارد. خلوتش را به هم می زنم و با او سر صحبت را باز می کنم. او که خود را «وحید» 20 ساله و دانشجوی معماری معرفی می کند، می گوید: «تنها مساله ای که الان به ذهنم می رسد نگرانی از آینده کاری ام است. هرکس که فارغ التحصیل شده می گوید کار نیست. کاش رشته دیگه ای را می خواندیم... مساله دیگر، امنیت جامعه است. به جرأت می توانم بگویم که به خاطر زورگیری ها، از رفت و آمد در شب هراس دارم! امنیت خیلی پایین آمده... شب ها که به پارک می آیم واقعاً نگران هر اتفاقی هستم... هر روز سخت تر می شود... به جوانها خیلی گیر می دهند».
مشکل من ...
«ایمان» که کاردان الکترونیک است، می گوید: «مشکل من کار و اشتغال است. من ازدواج کردم تا سر و سامان بگیرم اما درگیر دغدغه های مالی شده ام. اگر مسؤولان وامی یا شرایطی برای اشتغال فراهم کنند خیلی عالی می شود. جوانهای ما توانایی و استعدادش را دارند. آنها را نباید نادیده گرفت. ادامه تحصیل هم دشوار شده است. خیلی از دانشگاه ها ورودی سختی دارند. من از لحاظ تئوری وعلمی شاید توان رقابت در کنکور را نداشته باشم اما از نظر عملی مهارت کافی در تخصص الکترونیک را دارم. کاش شرایطی برای بروز این مهارت ها فراهم بشود».
هیچ کس کاری نمی کند، برای جوان
نسیم عصر تابستان صورتم را نرم نرمک نوازش می دهد. صدای پراکنده خنده ها و هیاهوهای جوانان فضا را بانشاط می کند. اما کلمه کلمه حرفهای جوانان درگیرم می کند.
«در مملکت ما وقتی مساله ای رخ می دهد سنگ جوانها رو به سینه می زنند و وقتی هم این موضوع تمام می شود تنها جوانها هستند که فراموش می شوند». «نیما» کار شناس زبان انگیسی است. او که دلی پر درد دارد حرفهایش را این گونه ادامه می دهد: «با اینکه همه مسؤولان همیشه شعارش را می دهند اما هنوز هم به نظر من یکی از مسایل عمده جوانان «تفریح» است. برای نمونه خودم موسیقی کارمی کنم. جوانهای زیادی را هم می شناسم که به موسیقی علاقه مندند اما شرایط برای این هنر فراهم نیست. بیشتر ما با کلی کلنجار با خانواده کلاس موسیقی می رویم و با درآمد خودمان باید هزینه کلاس ها رو بدهیم. جامعه هم نگاه خوبی به ما ندارد. مردم چپ چپ نگاهمان می کنند. به قول عامه به چشم مطرب نگاهمان می کنند. یک روز هم که برای تفریح به پارکی، جایی می رویم هنوز 5 دقیقه ننشسته پلیس می آید و اگر خیلی شانس بیاوریم سازمان را نمی شکنند و بازداشتمان نمی کنند !
جوانها هیچ امکانات تفریحی ندارند. برای همین هم هست که به قلیان کشیدن روی می آورند و بعد هم می شود هزار مشکل. همین الان شما چند متر جلوتر بروید حداقل 20 تا بچه زیر 17 سال را می بینید که سیگار دستشان است».
او ادامه می دهد: مساله دیگر تحصیلات است. در کشورهای پیشرفته تحصیلات از پایه بر مبنای آنچه که در آینده نیاز دارند برنامه ریزی می شود اما در کشور ما از ابتدا بی هدف درس می خوانی، وقتی هم به کنکور می رسی هر چی خدا قسمت کرد می شود... بعد از دانشگاه که همه انتظار دارند متناسب با رشته تحصیلی و تخصص خودشان کار کنند هم چنین شرایطی به وجود نمی آید. همه مسؤولان درباره مشکلات جوانان حرف می زنند اما هیچ کس کاری نمی کند».
چرا گیر الکی می دهید؟!
دلم می خواهد سری به چند پاساژ بزنم. خیلی وقت است از دنیای جوانی دور شده ام. از فروشنده جوانی می خواهم نظرش را درباره خواسته های جوانی اش بگوید. با خونسردی جواب می دهد: «من هنوز جوون نشدم، 17 سالمه». می گویم خوب سال آینده که 18 ساله می شوی! با همان خونسردی می گوید: «خب برو سال دیگه بیا مصاحبه کن! »
چند مغازه بالا تر جوانی 25 ساله را می بینم. خودش را «کیهان» معرفی می کند. او می گوید: چی بگیم. مگه حرفهای ما مهمه؟ تا حالا که گفتیم چه فرقی کرده؟
«مرجانه» 18 ساله هم با دوست جوانش برای خرید آمده است. او می گوید: «مهم ترین مشکل ما کنکور است. سعی کنند امکانات تحصیل را برای همه در دانشگاه دولتی فراهم کنند».
«احسان» 18 ساله نیز درباره مطالباتش از جامعه می گوید: «دوست دارم در جامعه قدری آزاد تر باشیم و اینقدر گیر ندهند. اگر «تیپ» می زنیم ازمون مستند نسازند، بگذارند راحت تر باشیم».
جوانی که 22 ساله و دانشجوی علوم سیاسی است نیز از آزادی و امنیت به عنوان مهمترین خواسته اش یاد می کند و می گوید: امنیت از جوانب مختلف مهماست ، اینکه گیر ندن.. چند وقت پیش در پارکی مامورا گرفتنم .. اونا تهدید میکردن من گفتم هیچ کاری نمیتونین بکنین ..من کاری نکردم ..مامورا حتی زنگ زدن نیروی انتظامی و پلیسها هم به ماور پارک گفت : چرا اینقدر الکی گیر میدین...
برای کارهم ما الان یه مغازه کوچک را 800 هزار تومان اجاره کرده ایم که خطر کرده ایم ....
اگر کار نباشد، جوان دنبال دود می رود!
میان آدمهایی جور واجور که بیشتر شتاب زده حرکت می کنند، پلیس جوانی توجهم را جلب می کند. او هم حق دارد از خواسته هایش بگوید. «حسین» کار شناس معماری است که دوران سربازی را می گذراند. می گوید: «همه آدمها می خواهند برای خانواده و جامعه شان مایه افتخار باشند. من هم همین خواسته را دارم. اما در جامعه ما تحصیلات ملاک کار نیست. بهتر بود جوانها به کاری مشغول باشند که به تحصیلاتشان مربوط باشد».
از لابه لای اتوموبیلهای شیک و فرسوده، پسرک جوانی با دستگاه پارکبان بیرون می آید. او خودش را «مسعود» و 23 ساله معرفی کرده می گوید: مهمترین خواسته من از جامعه این است که به اشتغال جوانها فکر کنند. من با داشتن دیپلم معرق کاری و کامپیو تر وقتی از سربازی آمدم یک سال و نیم بیکار بودم. الان هم از کارم چندان راضی نیستم. برای کار اگر بخواهم مغازه بزنم باید و ام بگیرم که یا ضامن می خواهند یا پارتی که برایم مقدور نیست. وقتی کار نباشد جوان دنبال دود و ناموس مردم می رود.
پشت کرکره مغازه ای، جوانی با لباس کار مشغول رنگ زدن و تغییر دکور است. او بی رغبت به صحبت می گوید: نمی توانم حرف بزنم، باید به کارم برسم.
بزرگترها فقط نصیحت می کنند
راه می روم و راه می روم، میان این کوچه ها... دلم می خواهد تا آخر دنیا بروم... در یکی از همین کوچه های دور افتاده دختر جوانی را می بینم که خودش را «پریسا» معرفی می کند و می گوید: «بزرگترها فقط نصیحت می کنند که این کار را نکن و آن کارمناسب نیست. به جای این همه حرف، به جوانها راهکار نشان بدهند. همه آدمها می خواهند موفق و خوشبخت و مفید باشند.«الناز» 26 ساله هم می گوید: مهم ترین دغدغه جوانها مسایل مالی و اقتصادی است. خیلی ها با سن کم، چند جا کار می کنند. امنیت شغلی هم مهم است. از دولت می خواهم در بهبود شرایط اقتصادی جامعه تلاش کند تا همه خوب زندگی کنیم. مساله بعد نشاط جامعه است. خوب است تورهای ارزان قیمت و ایمن برای جوانها بگذارند و شرایطی را به وجود آورند که لبخند روی لب جوانها بنشیند.