چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

مشکل زن بودن

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه دوم دی ۱۳۸۶ |

هنوز كاغذهايم را جمع نكرده ام كه تلفن زنگ مي زند. دوستم پشت خط است از هر دري حرف مي زنيم تا به قضاوت آشنايي مي رسد.

 

قضاوت او درباره چند صفحه از نوشته هايم.

- مي گفت نوشته ات؛ «با پيش زمينه فمنيستي نوشته شده... معلومه كه نويسنده اش يه زنه...» به نظرم خوبه خودت باهاش صحبت كني.

نمي توانم با تلفن راحت حرف بزنم. ترجيح مي دهم رو در رو صحبت كنم اين طوري هم خودم فرصت دفاع از نظراتم را دارم و هم به ديگري اين فرصت را مي دهم.

* پشت ميز كارش نشسته «مرد روشنفكري است. امروزي فكر مي كند، اطلاعاتش زياد است و خلاصه خيلي سرش مي شود... اين قضاوتي است كه اطرافيان درباره اش دارند.

صحبت را به ورق پاره هايم مي كشانم. او شروع به استدلال مي كند. به ظاهر منطقي حرف مي زند.

- «من به خانوم... هم گفتم كه معلومه اين مطلب با دقت و آگاهي نوشته شده... خيلي خوبه اما بعضي جاها از مسير منطقي خارج شده و به يه متن احساسي نزديك شده و خلاصه از كلي گويي به مشكلات شخصي زنان رسيده.»

او صحبت مي كند و من گوش مي دهم. مي توانم تعابير مترادف و معمول جملاتش را در ذهن مرور كنم. در واقع به اين عبارتها عادت كرده ام سالهاست وقتي درباره مسايل زنان مي نويسم حتي هم جنسهاي خودم مي گويند اين تجربيات خودت بود!

و بارها از مردها شنيده ام كه «اينها تجربيات شخصي يه زنه. يك تجربه دردآور زنانه. هميشه شما زنها فكر مي كنين بهتون ظلم شده، حقتون رو خوردن...» از نظر آنها تمام مشكلات زنان تصور يا تجربه شخصي است.

او هنوز حرف مي زند

- «چون شما به مشكلات آگاه نيستين فكر مي كنين اين مسايل فقط خاص زنهاست اما مردها هم با اين چالشها رو به رو هستن، مي دونين مشكلي كه شايد براي زنها وجود داره، زن بودن آنهاست. كه در تمام جوامع با توجه به شرايط اجتماعي و اقتصادي اونا وجود داره اما شكلش فرق مي كنه. البته من معتقدم كه اين مسأله بايد رفع بشه."

او حرف مي زند و من مي شنوم و بعد بلند مي شوم. شايد هم مجاب شده ام.

* از خيابان رد مي شوم. روزنامه اي مي خرم و بي هدف روي نيمكت ايستگاه اتوبوس مي نشينم. روزنامه را باز مي كنم. آگهي هايش را مي خوانم. به نظرم اين صفحات زنگ تفريح جالبي است، يكي براي از دست دادن عزيزش تسليت گفته و آن ديگري با تبليغ مي خواهد پولي به دست بياورد.

مي شود جدال مرگ و زندگي را ديد، و وقتي اين بازي جالبتر مي شود كه در گوشه اي از ستون استخدامي هاي آبكي اش نوشته؛ «به يك خانم با روابط عمومي بالا نيازمنديم». ياد صحبت دوستي مي افتم كه براي كار به يكي از اين شركتهايي كه هر روز صدها نوع آنها مثل قارچ ظاهر مي شود؛ رفته بود.

«چند نفر بوديم. يكي از دخترها رو شناختم. هم كلاس بوديم اون اهل درس ودانشگاه نبود . حالا من هم كه دانشگاه رفتم و اون كه هنوز ديپلمه اس هر دو بيكاريم. من حقوق پيشنهاديم رو 90 هزار تومان نوشتم به نظرم اين حداقله، آخه من از يه دانشگاه معتبر ليسانس گرفتم!

اما هنوز خبر ندادن فكر كنم همكلاسي من رو قبول كردن چون اون با كلاس تر و شيك تر از من اومده بود مصاحبه!...»

* راه مي افتم. حالا صداي زنان نوشته ام را به وضوح مي شنوم. روشنتر از شبي كه درباره شان مي نوشتم.

... با مدرك ديپلم كامپيوتر و حسابداري از ساعت 7 صبح تا 12 ظهر و از 4 عصر تا 7 شب توي يه مؤسسه كار مي كردم اما 70 هزار تومان بيشتر حقوق نمي گرفتم... .

صداها ذهنم را پر مي كنند همه حرف مي زنند ......  

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .