چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

تامل

توسط محبوبه علی پور | شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ |

زخم‌هاي روح و تن خواهر طاهره

 ايلنا:اعضاي ائتلاف اسلامي زنان،‌ به مناسبت 22 بهمن و پيروزي انقلاب اسلامي، با «مرضیه حدیده‌چی دباغ» كسي كه همراه امام‌خميني بود خواهر طاهره. این نامی است که حضرت امام او را به این نام می خواند. دیدارکردند....

20 بهمن ماه او را در بستر بیماری در حلقه گرم خانوادگی، در خانه یکی از دخترانش ملاقات کردیم. قرار بر این شده بود که بعضی از خانم‌های ائتلاف اسلامی زنان به نمایندگی به عیادتش بروند. بسیار گشاده‌رو بود و گرم و صمیمی، متواضع و البته بیمار. گاهی باید مکثی می کرد تا نفسی بیاید. نفس‌ها به شماره. یکی. دو تا.

آخرین باری که او را ملاقات کرده بودم و مردم را هم با خودم در این ملاقات شریک کردم حضورش در برنامه «اردیبهشت» بود. همان وقت (سال 1387) هم گفته بود که قلبش بیمار است و پله را نمی تواند. اما آمد تا از انقلاب شکوهمند اسلامی و از امام انقلاب بگوید. یک طبقه پله‌ها را هم آمد.

ملاقات ما با او صمیمی بود و گفتارها هم‌صمیمی. پرس‌و‌جوها و گفت‌و‌گوها همه حول سه چیز دور می‌زد، حضرت امام، انقلاب اسلامی و خواهر طاهره. بیماری خانم دباغ به این شدت با عمل‌هایی که از سر گذرانده همه از آثار شکنجه‌هایی است که بر او رفته. 14 ماه انفرادی. باز از شکنجه‌ها پرسیدیم. بر او شکنجه‌ها و سختی‌های بسیاری رفته اما هر جا از او گفته‌ای بخوانید اولین خاطره‌اش از زندان یک چیز است. آن چه با دختر عزیزش کرده‌اند.

چرا همه وقایع زندگی برای انسان خاطره نمی‌شوند؟ کدام خاطره‌ها به یاد انسان می‌مانند؟ و کدام خاطره‌ها بیشتر؟ تاثیر فشار بر روح است که باعث می‌شود چیزی در یاد و خاطر بماند. هر چه فشار بر روح بیشتر باشد خاطره عمیق‌تر بر جان می‌نشیند. بر او چه رفته که این خاطره این‌گونه در روح او نقش بسته و یک دم او را رها نمی‌کند؟ خانم دباغ باز از آن چه با رضوانه‌اش کرده بودند گفت و از این که با کوبیدن به در سلول فریاد می‌زده و رهایی دخترش را می‌خواسته. از صدای قرآنی گفت که از ته بند او را آرام می‌کند. و ازته دل دعا کرد آقای ربانی را. که با یک آیه از قرآن او را میهمان کرده و این آیه در آن لحظه با او همان کرده که باید. استعینوا بالصبر و الصلوه. از صبر و نماز کمک بخواهید. گفت به خود آمدم. فکر کردم از دشمن چه می‌خواهم؟

باز از اثر زنجیر بر دست‌های نحیف دختر در زندان گفت که او را به تخت بسته بودند، برای شکنجه و آزار و برای حرف گرفتن از مادر. گفت که دو نفر او را کشان‌کشان آوردند و از پنجره کوچک زندان در راهرو بند دیدم هر چه سطل آب به سرش ریختند به هوش نیامد. من چه شاد شدم که او مرده است و دیگر زجری نخواهد کشید. رضوانه 14 ساله آن سال کمی کم‌تر از شش ماه را در زندان گذراند. او امروز هم در اتاق همراه مادر بود. بعد از گذشت بیش از 35 سال.

روحمان را به تمامه گشوده بودیم تا هر چه خواهر طاهره می‌گوید بر جان بسپاریم. باز پرسیدیم. از آن چه بر او رفته بود. و از راه فرار او. و او گفت. اندکی. به اختصار. به اشاره. گفت از آن چه خواسته بودیم. گفت. از آن چه باتوم بر سر او آورده بود. گفت که تکه‌تکه بدنش خارج می‌شده. گفت که همین مجبورشان کرد که او را راهی بیمارستان کنند. بیمارستان آریامهر. هر چه را که گفت به سال پرسیدیم و او گفت. 53. 54. 55.

از آثار شکنجه‌ها بر بدنش گفت. از بسیاری زخم‌ها و بسیاری جای خاموش کردن سیگار بر آن‌ها گفت. تاب نیاوردیم. گریه کردیم.

او بی دلیل از زخم‌هایش نگفت. گفت تا بگوید مواظب این انقلاب باشید. باشیم. همه دغدغه اش را در یک کلام گفت. به نقل از حضرت امام. اگر این انقلاب به زمین بخورد اسلام صدمه خورده است. صدمه‌ای که بلند شدنش مشکل است. گفت که بگوید مراقب این انقلاب باشیم. مراقب راه امام باشیم. مراقب اسلام باشیم. گوشه‌ای از اسرار خاطراتش را بر ما گشود تا بگوید در راه این انقلاب چه زجرها که کشیده نشده. چه دردها که به جان خریده نشده. چه راه‌ها که رفته نشده. نه یک روزو دو روز. نه یک سال و دو سال. نه یک نفر و دو نفر. سال‌ها. انسان‌ها. .....

از چگونگی فرارش پرسیدیم. گفت که محمد آمد و به من گفت که برای فردا آماده باشم. محمد منتظری را می‌گفت. گفت که فردایش آمد با یک پاسپورت با یک اسم دیگر از کسی که برای عمل قلب باید به لندن برود. با و جود نگهبان بر در اتاق، از اتاق من را به حیاط کوچک و پشتی بیمارستان بردند و از آن جا به فرودگاه. ....

گفت با همین ارتباطات در لندن به یک هتل برای کار برده شدم. نظافت هتل در قبال محلی برای خواب و صبحانه یک تکه نان و دو تخم مرغ. روزها را روزه گرفتم و شب‌ها هم همان افطارم بود. شش ماه گذشت تا زخم‌ها التیام پیدا کرد. و بعد سفر به لبنان. گفت که 18 نفر بودند. 4 خانه داشتند دو تا در لبنان و دو تا در سوریه برای آن ها که از ایران می آمدند برای آموزش. گفت که گرسنگی خیلی فشار آورد. به خدمت امام رفتم برای کمک. اولین دیدار. آن جا امام پرسیده بود کیستی و او گفته بود دباغ هستم و امام پرسیده بود همان که سعیدی درباره‌اش گفته بود. و آن جا حضرت امام از او خواسته بود که از زندان و شکنجه‌هایی که بر او رفته بگوید. گفت گفتم ولی بریده و شکسته و کم. همه را نگفتم. ایشان باز پرسیدند. گفتند دخترت را هم به زندان آورده بودند. بگو. گفتم نخواستم شما را آزار دهم. گفتند بگو می‌خواهم بدانم.

گفت یک بار به امام گفتم من بچه‌ها را گذاشته‌ام و آمده‌ام این جا آیا شما صلاح می‌دانید به ایران بروم و خودم را به آنها برسانم؟ سال 55 بود. ایشان گفتند نه. صبر کن به امید خدا این انقلاب تا دو سال دیگر تمام است. با هم می‌رویم. من ماندم سال 55 اصلا کجا حرفی از انقلاب بود؟ آن پیر عارف فرزانه در بیداری و در اثر بیداری چه می‌دید که ما در خواب هم نمی‌دیدیم.

می‌اندیشم آن سال‌ها که ما به صحنه آمدیم میوه درختی را می‌چیدیم که امثال خواهر طاهره کاشته بودند بی آن که خود بدانیم. این انقلاب نه کار او، نه کار این، و نه کار آن است. او و این و آن هم، هر کدام مسولیت خود را ایفا کرده‌اند و نقش خود را بازی. گویی افراد فقط در جای خود قرار گرفته‌اند تا این منظومه چیده شود. آن که هدفی داشت غیر از خدا، که همان حق و حقیقت مطلق است، از این منظومه بیرون افتاد. خورشید این منظومه امام این انقلاب بود و باقی هر که در جای خود.

خانم دباغ گفت یک بار به جهت اجازه گرفتن از امام پرسیدم که چه دستوری می فرمایید که در جنوب لبنان برای کمک به فلسطینیان بروم. ایشان فرمودند این که یک تکلیف است، و زن و مرد و کوچک و بزرگ و پیر و جوان هم ندارد.

او از حضورش در ازدواج شهید چمران و غاده گفت و از این که امام موسی صدر آن دو را دست به دست داد و گفت من هم پدر دامادم و هم پدر عروس. از همراهی اش با امام در پاریس گفت.

با خودم می‌اندیشم آن چه بیرون ما و دور و بر ما اتفاق می‌افتد فقط صحنه‌هایی است برای ما تا نشان دهیم که هستیم و چه می‌کنیم. آن چه ابتلاء است صحنه‌ای است برای نشان دادن "خود" ما و فرصتی است جهت رفتن به یک کلاس بالاتر. سفره‌ای است که حضرت دوست چیده تا مقام یک پله و بلکه صدپله بالاتر رود. البته اگر گردنه را بگذراند. همه می‌آیند و می‌روند و همه با انتخاب‌هایشان و با آن چه می‌کنند و با آن چه نمی‌کنند "کیستی و چیستی" "خود" را شکل می‌دهند. ....

 *پ.ن :  این بانوی گرانمایه را دوست دارم ......بی شمار وبی  حساب....

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .