دیروز در مراسم تکریم خیرین مدرسه ساز شرکت کردم .دلم میخواست روی تکه هایی کاغذ برای یکایک
آنها جمله ای مینوشتم:به من بگو خدا را در کدامین کوچه دیدی که عاشق شدی..
باران تویی که بیدریغ ایثار میکنی .....
برش دوم :
دیشب دو ستی پیشنهاد دادتا دوباره درزمینه خانواده وبانوان با او همکاری کنم .جوابم منفی بود. به او گفتم از شرایطم راضی ام ونمیخواهم به عقب برگردم. گفتم : دنیای مردانه مزایای بیشتری دارد .میتوانم بی پروا اعتراض کنم .میتوانم بی ملاحظه ایراد بگیرم .میتوانم بی هراس از آنچه ناراحتم میکند بگویم .
اما من هیچوقت در دنیای زنانه دیروز خودم را محق نمی دانستم توقع کنم .فرصت طلب باشم ودل آزردگیهایم را نشان دهم.....
به دوستم گفتم : بقیه هم میگویند این روزها خیلی بهتر شدی.حتی خانواده ام بیشتر راضی هستند....